حكيم زجاجى
251
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بزد نيزه بر سينهء مرد كار * برون شد سنان از تن نامدار به فردوس شد جان يحيى زبر * ز گردون شد انگار زيروزبر بيفتاد از پاى در ، زادسرو * سرش را ببردند از آنجا به مرو ز دارى سرش را برآويختند * چو خونش به خاك اندر آميختند دو سال آنچنان ، چونكه برگشته بخت * بماند آن سر نازنين بر درخت 75 به وقتى كه بو سلم آمد برون * به مردى شد از چرخ گردان فزون فرو داد مروانيان را به مرو * چو ديد آن سر ماه بر شاخ سرو بباريد از ديده « 1 » خوناب درد * سيه كرد جامه سرافراز مرد بفرمود شست « 2 » آن سر كامياب * بيندود مغزش به مشك و گلاب به خاكش سپرد و بباريد خون * بنالم از اين گنبد نيلگون 80 جهان را جزاين نيستى « 3 » يادگار * نهان مىكند ، چون شدى آشكار كنونت بگويم ز كار وليد * اگر پاك بود آن جوان ، گر پليد وليد نكوهيده زنديق بود * بلاى دل مرد صديق بود بهجز باده خوردن نبوديش كار * به ايام او شد فساد آشكار حقيقت نبود اعتقادش درست * ورا دانهء كفر در دل برست 85 نكردى نماز آن نكوهيده مرد * همه كارها ناپسنديده كرد ز مى خوردن و مست خفتن مدام * نمىگشت خالى به صبح و به شام شنيدم كه بگرفت آن بدسگال * ز مصحف يكى روز ناگاه فال برآمد چو برخواند ناكس وليد * روان كل جبار و درپى عنيد « 4 » بداختر برآشفت همچون سپند * كلام خدا را در آتش فكند 90 در آتش ورقهاى قرآن بسوخت * بهزودى ورا نيز يزدان بسوخت چنين گفت با مصحف كردگار * من آنم كه گفتى در اين روزگار تو را سوختم ، رو به يزدان بگوى * كه تا چرخ گردد ز من كينهجوى ز كافردلى مرد بيهوده گفت * از آن شد بهناگاه با خاك جفت
--> ( 1 ) درد ( 2 ) پشت ( 3 ) نيست اين يادگار ( 4 ) و استفخوا و خاب كل جبار عنيد ، آيهء 18 ، سورهء 14 ، ابراهيم .